ابن الأثير ( مترجم : خليلى / حالت )
31
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي )
تو مايل بدشمنانم هستى . قيس سوگند ياد كرد كه در قلب من بزرگتر از آن هستى كه من انديشه مخالفت ترا بكنم . سپس ( قيس ) نزد ما آمد و گفت : اى جشنس و اى فيروز و اى داذويه بدانيد كه چنين شده . جريان را بما گفت و گفته اسود را نقل نمود هنگامى كه ما سرگرم گفتگو بوديم اسود نزد ما فرستاد و ما را تهديد كرد ما عذر خواسته خود را از خشم او نجات داديم . او در حال نگرانى و بيم بود و ما نيز از او بيمناك و بر حذر بوديم ما به همان حال بوديم كه ناگاه نامههاى عامر بن شهر و ذي زود و ذى مران و ذى كلاع و ذى ظليم ( امراء يمن ) رسيد كه آنها يارى خود را بما پيشنهاد مىكردند ما هم پاسخ نامهها را داده به آنها تاكيد كرديم كه هيچ كارى نكنند تا ما كار خود را محكم كنيم . علت اينكه آنها بدين كار مبادرت كرده بودند اين است كه پيغمبر به آنها نوشته بود ، پيغمبر نيز باهالى نجران نوشت و آنها اطاعت كردند . اين امر به گوش اسود رسيد و او ترسيد مرگ را احساس نمود . گفت : ( راوى كه جشنس باشد ) ازاد كه زن شهر بن باذان بود و بعد اسود او را بزنى گرفت نزد من آمد ، من هم توطئه خود ( سران ايرانى ) را به او اطلاع دادم و گفتم : او شوهر ترا كشته و ترا رسوا نموده و عشيره ترا ( ايرانيان ) هلاك كرده است . او ( آن زن ايرانى ) گفت : به خدا هيچ كس در نظرم از اين ( اسود ) بدتر نيست . او حق خداوند را ادا نمىكند و از هيچ كار زشت و حرام باز نمىشود . شما چگونگى كار خود را به من اطلاع بدهيد و من شما را راهنمائى خواهم كرد . او رفت و من هم بفيروز و داذويه و قيس ( جريان و گفتگو را ) خبر دادم . ناگاه مردى آمد و قيس را براى حضور نزد اسود دعوت نمود . او هم با ده مرد از مذحج و همدان ( قبيله ) نزد او رفت و اسود نتوانست او را بكشد . به او گفت : مگر من به تو حقيقت را نگفته بودم و تو به من دروغ گفتى ؟ او ( شيطان - دو - همزاد او ) به من گفت : اگر دست قيس را قطع نكنى او گردن ترا خواهد زد ، قيس گويد به او گفتم روا نباشد كه من بميرم و تو رسول اللّه باشى . امر كن آنچه را فرمان